مؤلف مجهول
373
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
شيخ باز گفت : اى برادر ! من خوچقار باز نيستم « 1 » . و اين خود معلوم فقير است ، كه ملازمان حضرت را اين قدرت ولايت و قوت كرامت هست كه به هر صورت توانى شد « 2 » . اين نوع كرامات را به كسى بايد نمود كه منكر ولايت حضرت تو باشد ، زياده برين طاقت هجران ندارم . القصه آن شب به اين نوع « 3 » برآمد . شب سوم باز رفت . آن شب به صورت اصلى ظاهر شد . ملاقات كردند و از احوال يكديگر پرسيدند . آنگاه حضرت خواجه گفت : اى بزرگوار ! خوش آمدى و قدم صفا آوردى كه شهر از تو و درويشان خدمتكار « 4 » تو ، و كليد خزينه و اسباب « 5 » نه لنگر در دست تو . اين بگفت « 6 » و مخزن را به دو نمود و غايب شد . على الصباح حضرت شيخ قدس الله سره العزيز درويشان را جمع ساخت ، و ارادت ايشان را قبول كرد ، و ازين قصه خبر داد . اسباب حفرهگرى « 7 » برداشتند و بر سر خزينه رفتند ، و حاكم آن ديار را حاضر آوردند ، و در خزينه را بگشودند « 8 » . آن مقدار از نقود و اجناس « 9 » مختلفه ظاهر شد كه لا تعد و لا تحصى « 10 » . و حضرت شيخ به حاكم شهر طفيل كرد و گفت : اى عبد الله ! اين اشياء تعلق به تو دارد كه حاكم ولايتى ، زيراكه اين نوع اموال و اشياء حكم ميته دارد و تعلق به پادشاه دارد . عبد الله بيگ گفت : اى شيخ ! مرا درين هيچ نوع « 11 » صنعى نرفت چرا دخل كنم ؟ آخر به الحاح تمام جز يك ازار ديوار مرصع « 12 » چيزى قبول نكرد و گفت : اى شيخ ! فقير را زياده برين ياراى گرفتن نيست ، اين را هم بنا بر خاطر عزيزان قبول كردم . شيخ بعده « 13 » اين اموال را « 14 » گرفت و در لنگرهاى منذور خرج كرد و عمارت ساخت ، و وظايف تعيين كرد . چون « 15 » اين نوع كرامت « 16 » كه از شيخ ديدند ، همه درويشان و سيهپوشان گرد آمدند و در خدمت شيخ مىبودند و تربيت مىيافتند . و از ساير ناس نيز ريز كردند از ظلم ملكان كه در آن عصر حاكم بودند . آخر چنان شد كه اكثر مردم روى به شيخ آوردند . و ازين سبب ملكان به حضرت شيخ و جميع درويشان ناخوشى پيدا كردند ، و معاندان عداوتانگيز كردند و متعرض گشتند ، و از تكاليف ديوانى تكليف كردند ، بر نهجى كه در عقب هركس « 17 » يكى از اعونه را گذاشتند تا چيز ستاند « 18 » . ازبسكه درويشان را الم رسيد ، پيش شيخ رفتند و استغاثه كردند . حضرت شيخ در مقام شفاعت شد و به ملكان نصيحت آغاز كرد . اين بىدولتان و بىسعادتان قبول
--> ( 1 ) - ب : قوچقاربازى نيستم ( 2 ) - ت : - اين قدرت . . . توانى شد ( 3 ) - ب : - نوع ( 4 ) - ب : خدمتگاران ( 5 ) - ب : - اسباب ( 6 ) - الف ، ت : - اين بگفت ( 7 ) - الف ، ت : حفروكرى ( 8 ) - ب : بگشادند ( 9 ) - ب : الوان ( 10 ) - ب : لا يعد و لا يحصى ( 11 ) - ب : - نوع ( 12 ) - ب : تمام غير از يك زر ديوار مرصع ( 13 ) - الف : - بعده ( 14 ) - الف : - را ( 15 ) - ب : - چون ( 16 ) - ب : كرامات ( 17 ) - ب : هريكى ( 18 ) - ب : بستاند